تبلیغات
اینجا فقط حال کن





















اینجا فقط حال کن

مهم نیست که راجع بهت چی فکر میکنن مهم اینه که مهمی که بهت فکر میکنن

سلام دوستای گلم خوبین عید همتون مبارک دوستون دارم امیدوارم سال قشنگ و خوبی داشته باشین بووووووووووووووووس.

من دارم میرم مسافرت بای تا بعد.


نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 11:42 ق.ظ توسط shaghayegh نظرات |

شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم
که چون شب‌بو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم

مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد
و الّا من چو می با مست و هشیار یکرنگم

شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم
همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده‌ام یک عمر دنیا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است
فراموشم کنید ای دوستان! من مایۀ ننگم

“مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید”
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن 1390 ساعت 01:17 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات |

یه اتاقی باشه گرم گرم،روشن روشن...تو باشی منم باشم...کف اتاق سنگ سفید باشه،تو منو بغل کنی که نترسم که سردم نشه که نلرزم...تو تکیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز کردی...من اومدم نشستم جلوت...بهت تکیه دادم با پاهات محکم منو گرفتی...دوتا دستاتم حلقه کردی دورم..بهت میگم چشاتو میبندی؟ میگی:آره. بعد چشماتو میبندی...بهت میگم برام قصه میگی؟تو گوشم؟ میگی: آره...
بعد شروع میکنی آروم،آروم تو گوشم قصه گفتن ...یه عالمه قصه ی طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن...! میخوام رگ بزنم رگ خودمو مچ دست چپمو، یه حرکت سریع یه ضربه ی عمیق...بلدی که...!ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی ...نمیبینی من
تیغو از جیبم در میارم...نمیبینی که...سریع می برم ،نمیفهمی ،خون فواره میزنه روی سنگای سفید، دستم میسوزه لبمو گاز میگیرم که نگم آه ... که چشماتو باز نکنی که منو نبینی که نفهمی، تو هنوز داری قصه میگی...چه قشنگه...نه؟!من شلوارک پامه،دستمو میذارم رو زانوم خون میاد از دستم میریزه...حیف که چشاتو بستی نمیتونی ببینی!تو بغلم میکنی میبینی سرد شدم...محکم تر بغلم میکنی تا گرم شم،میبینی که نامنظم نفس میکشم تو دلت میگی: آخی دوباره نفسش گرفت میبینی هر چی محکم تر بغلم میکنی سرد تر میشم میبینی دیگه نفس نمیکشم چشماتو باز میکنی میبینی من مردم!!!من میترسیدم خودمو بکشم...از سرد شدن...از تنها مردن از خون دیدن میترسیدم...
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم، مردن خوب بود...آرومه آروم...گریه نکن دیگه، من که دیگه نیستم...که وقتی اشکاتو میبینم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدی یا نه!!!!!
که همینجوری وسط گریه هات بخندی.گریه نکن دیگه خب؟

                   دلم می شکنه...
               
                              روح دل نازکه...
                                                                    نشکونش...

                                                                                      
خوب؟...  
نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 07:29 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات |

خیلی از اونایی که بودن دیگه نیستن...چون دیگه اونایی نیستن که بودن.


نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390 ساعت 11:06 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات |

خدایا گناهامو  نادیده بگیر...مثل دعاهام که نادیده گرفتی...
نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390 ساعت 11:02 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات |

زندگی باور میخواهد آن هم از جنس امید که اگر سختیه راه به تو سیلی زد یک امید قلبی میگویدکه خدا هست هنوز.
نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1390 ساعت 04:04 ب.ظ توسط shaghayegh نظرات |


آخرین مطالب
» عید
» من....
» داستان رهایی
» ...
» خدایا
» امید

Design By : WeblogBartar.com